بخشی از رمان ...

خرید بک لینک

نگذاشت حرفم تمام شود

ای بابا چقدر تعارفی هستی لیا جون ، و بعد بلند پیمان را صداد زد

آقا پیمان ، کجایی پسرم

نمیدانسم در آن لحظه چه بگویم ، ماتم را از چهره ام میخواند ، صدایم را صاف کردم

پیمان رفته ماموریت خانم اعتمادی ، منم شامم رو خوردم ممنون با اجازه تون

طفلکی ، بیام پیشت مادر تنها نباشی ،

همین مانده بود که اعتمادی به کلکسیون بدبختی ام اضافه شود ، خیلی سریع و با عجله گفتم

نه ممنونم ، ببخشید خانم اعتمادی من خیلی خسته ام با اجازه تون

با شه مادر ، شب بخیر

در را سریع بستم و از ته دلم خدارو شکر کردم که عروس اعتمادی نشدم ، با این چونه ی پر حرفش و بعد لبخندی روی لبانم نقش بست

دوباه سکوت ، دوباره یک دنیا دلتنگی ، یک دنیا غم ، به احتمال زیاد پیمان به خانه رفته بود و متوجه نبود من شده بود ، چه بی تفاوت از من گذشت ، دلم میخواست بدانم الان چه میکند ، شاید از رفتن بی درد سرم خوشحال بود ، یعنی مشود حتی لحظه ای از نبودم ناراحت شود ؟

دلم میخواست خودم را گول بزنمم ، دلم میخواست دوباره به عشق پیمان به نگاه مهربانش امیدوار باشم ...

حیف ، حیف که نمیشد دیگر چیزی را تغییر دادجمله ی دیشب پیمان دوباره تمام ذهنم را فرا گرفت و انگار روی تک تک سلول هایم رژه میرفت<تکلیفت که معلوم بود ، حاصل خریت >

...............................................................................................................

هنوز نه اسمشو تعیین کردم نه تمومش کردم و نه ویراستاری

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۵ساعت 17:16 توسط سمانه |
ترانه...

ما را در سایت ترانه دنبال می‌کنید

برچسب: بخشی,رمان, نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 15:33

صفحه بندی