نگذاشت حرفم تمام شود
ای بابا چقدر تعارفی هستی لیا جون ، و بعد بلند پیمان را صداد زد
آقا پیمان ، کجایی پسرم
نمیدانسم در آن لحظه چه بگویم ، ماتم را از چهره ام میخواند ، صدایم را صاف کردم
پیمان رفته ماموریت خانم اعتمادی ، منم شامم رو خوردم ممنون با اجازه تون
طفلکی ، بیام پیشت مادر تنها نباشی ،
همین مانده بود که اعتمادی به کلکسیون بدبختی ام اضافه شود ، خیلی سریع و با عجله گفتم
نه ممنونم ، ببخشید خانم اعتمادی من خیلی خسته ام با اجازه تون
با شه مادر ، شب بخیر
در را سریع بستم و از ته دلم خدارو شکر کردم که عروس اعتمادی نشدم ، با این چونه ی پر حرفش و بعد لبخندی روی لبانم نقش بست
دوباه سکوت ، دوباره یک دنیا دلتنگی ، یک دنیا غم ، به احتمال زیاد پیمان به خانه رفته بود و متوجه نبود من شده بود ، چه بی تفاوت از من گذشت ، دلم میخواست بدانم الان چه میکند ، شاید از رفتن بی درد سرم خوشحال بود ، یعنی مشود حتی لحظه ای از نبودم ناراحت شود ؟
دلم میخواست خودم را گول بزنمم ، دلم میخواست دوباره به عشق پیمان به نگاه مهربانش امیدوار باشم ...
حیف ، حیف که نمیشد دیگر چیزی را تغییر دادجمله ی دیشب پیمان دوباره تمام ذهنم را فرا گرفت و انگار روی تک تک سلول هایم رژه میرفت<تکلیفت که معلوم بود ، حاصل خریت >
...............................................................................................................
هنوز نه اسمشو تعیین کردم نه تمومش کردم و نه ویراستاری