
نگذاشت حرفم تمام شود ای بابا چقدر تعارفی هستی لیا جون ، و بعد بلند پیمان را صداد زد آقا پیمان ، کجایی پسرم نمیدانسم در آن لحظه چه بگویم ، xa0ماتم را از چهره ام میخواند ، صدایم را صاف کردم پیمان رفته ماموریت خانم اعتمادی ، منم شامم رو خوردم ممنون با اجازه تون طفلکی ، بیام پیشت مادر تنها نباشی ، همین مانده بود که اعتمادی به کلکسیون بدبختی ام اضافه شود ، خیلی سریع و با عجله گفتم نه ممنونم ، ببخشید خانم اعتمادی من خیلی خسته ام با اجازه تون با شه مادر ، شب بخیر در را سریع بستم و از ته دلم خدارو شکر ...
ادامه مطلب